من و پزشکی

اینجا شده دفتر خاطرات من! بعضیاش جنبه پزشکی داره (بیشترش)، بعضیاش هم نداره!

چقدر از بحث در مورد چیدن کشیکا متنفرم...

همش دعوا میشه...

همش همه میخوان بگن حرفشون درسته...

اگه برنامه ای بود که به صورت راندم کشیکا چیده میشد خیلی خوب بود...

به هرحال هرچی بود به خیر گذشت و...

هرچند که بازم پاچه من بی نصیب نموند و با اینکه قرار بود دیه روز تعطیل کشیک واینستم ولی چون هیچ کی دیگه نبود اجبارا یه جمعه اسمم نوشتم...


راستی جوان نظرا رو ایشالله در اولین فرصت میدم...

[ چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ] [ 22:31 ] [ علیرضا ]

[ ]

تا حالا فکر میکردم فقط میشه واسه قفل در بری کلید جدید درست کنید...
نمیدونستم میشه واسه یه کلید هم بری قفل درست کنی!!!!!
امرو ظهر میخواستم برم تو پانسیون اینترنا تا روپوشم عوض کنم...
دیدم فقل در پانسیون عوض شده...
اول فکر کردم برم از آموزش کلید فقل جدید بگیرم...
ولی تنبلیم شد و باخودم گفتم بزار همین کلید خودمم امتحان کنم...
درکمال تعجب دیدم در باز شد!!!!

راستی چند وقته یه جمله ای رو دلم سنگینی میکنه... الان میگمش...

"حیف که اهل زیدبازی نیستم....!!!!!"

[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 20:9 ] [ علیرضا ]

[ ]

تا حالا با خودتون فکر کردید اگه یه بچه یه کیلو تخمه یه جا بخوره چی میشه!!!!!!؟

فکر نکنم تا حالا باهاش برخورد کرده باشید...

قضیه از این قراره که ظهری که رفتم بخش ازمایش مریضا رو ببینم پرستارا بهم گفتم باید واسه مریض انما سالین (وارد کردن مایع نرمال سالین از مقعد به داخل روده) بکینم...

پیگیر شدم چی شده حالا واسه یه بچه یه ساله چنین کاری میخاید بکنید...

گفتن که این بچه یه کیلو تخمه خورده و یک هفته از این ماجرا میگذره و هنوز مدفوع نکرده!!!! الانم تو لمس شکم یه توده بزرگ مدفوعی در قسمت LLQ (بخش تحتانی چپ شکم) لمس میشه...

خلاصه که رفتیم واسش انما انجام بدیم... من رفتم چند لحظه از اتاق بیرون که دستام بشورم...

چشمتون روز بد نبینه...

طی فشار هایی که واسه آروم کردن بچه و پوزیشن دادن جهت انما بهش وارد شده...

یههههههههههههههههههههههه توده حجیم مدفوعی قلوپی افتاده بیرون....

من که جرات نکردنم برم نگا کنم ولی دوستانی که دیدن میگفتن دونه های تخمه کاملا در بافت مدفوع مشهود بوده...


نتیجه اخلاقی: هیچ وقت یه کیلو تخمه هندونه یه جا نخورید...

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 22:56 ] [ علیرضا ]

[ ]

بعد از يه مدت چند روزه كه يه مشكلي واسم پيش اومده بود، با اعلام رسيدن نامه بنياد از طرف ستاد كل نيروهاي مسلح برنامه سفر تهران چيدم...
شنبه عصر با هواپيما رفتم تهران و شب خوابگاه محسن بودم... صبح يكشنه رفتم ستاد كل نيروهاي مسلح...
بماند كه به چه بدبختي رسيدم... از يه طرف برف اومده بود... از طرف ديگه راه ها رو بلد نبودم... واااااااي...
الان كه يادم ميوفته چه بلايي سرم اومده تن و بدنم ميلرزه... (يه نمونه از بدبختيا اين بود كه از پارك وي تا بزرگ راه رسالت تو هوايه برفي پياده رفتم)
اونجا بعد اينكه حسابي الافم كردن (كل مسير طي كردم تا نامم از اين اتاق ببرم اتاق بقلي و دست آخر هم فهميدم اگه خودمم نميرفتم مشكلي پيش نميومد!!!!!!!!!) بالاخره ساعت دوازده من به دانشگاه علوم پزشكي بقيه الله معرفي كردن...
بدو بدو رفتم اونجا... (لازم به ذكر نيست كه بازم در رسيدن به اين آدرس هم به مشكل خوردم!)
تو دانشگاه من به مركز علوم رفتاري معرفي كردن... منتهي قبل از اينكه كاراي معرفيم تموم بشه فرستادنم حفاظت اطلاعات تا گزينش بشم!!!! زياد فرايند سختي نبود... ولي كلا هرچي اطلاعات در مورد سفراي خارجه خودم و فاميلم بود ميخواستن ديگه....
اون روز رييس مركز نبود و منم فردا دوباره برگشتم اونجا...
تو مركز علوم رفتاري با دكتر احمدي رييس مركز صبحت كردم و اونم كلي سرصدا كرد كه چرا اينا بدون هماهنگي بامن كسي معرفي ميكنن و اينجور حرفا....
خلاصه يه كار خيلي سخت داد بهم تا بلكه من از رو برم و خودم بگم نمخوام اينجا كار كنم....
منم كه ديدم وقت ندارم نميتونم دوباره بيام موضوع قبول كردم...
الان اومدم فرم تعهدنامه كه ميخونم ميبينم شرايطيش خيلي سخته... مثلا حتما مقاله pubmed يا ISI‌ ميخواد...
مسلما خيلي وقتم ميگيره....
حالا موندم چيكا كنم...
ميخوام فردا زنگ بزنم با كارشناس اونجا صحبت كنم...

راستی عنوان کارم نگفتما...
یکم موضوعش مورد داره...
مقاله مروری در مورد "Sex, Addiction and Aggression"!!!!

[ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 18:6 ] [ علیرضا ]

[ ]

دیروز عصر بالاخره نامه بنیاد ملی نخبگان برای کارایه سربازیم گرفتم...

در واقع اتفاق خوبی هم که گفته بودم همین بود...

اینکه با استفاده از تسهیلات بنیاد ملی نخبگان به جای سربازی طرح پژوهشی انجام بدم...

منم که خوره پروپوزال و...

بعد اجرا پروژه فقط میمونه 45 روز آموزشی که باید برم...

بعدشم که کارت معافی و...

حالا باید هفت روز کاریه دیگه برم تهران... امور نخبگان ستاد کل نیروهای مسلح... تا مدارکم بدم...

دنبالم که پروژم از بیمارستان میلا بیرجند (ماله ارتشه) بگیرم تا رفت و آمدم کمتر بشه...


دیشب عروسی دختر عمم بود...

بعد شام من معمولا دیگه عروس کشون و مراسم بعدش نمیرم... آخه هم خیلی دیروقت میشه و با ساعت خوابم تداخل داره هم اینکه از اینجور مراسما زیاد خوشم نمیاد...

این دفه به اصرار زیاد رفتم...

چشمتون روز بد نبینه...

والا بی حجاب تا حالا تو عمرم دیده بود...

ولی ایجوووووووووووووووووریش نه دیگه....

خیلی اوضاع خراب بود...

مجبور شدم واسه اینکه چشمم به این چیزا نیوفته کل مراسم تو کوچه واستم...

هواهم که عجیب سرد بود...


[ یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ ] [ 13:26 ] [ علیرضا ]

[ ]

یه چند روزی هست که کشیکایه این ماهم تموم شده...
هوا هم که ابریه...
یه چند روزی هست که ابری شده...
بعضی وقتا برفی...
بعضی وقتا بارونی...
از امروز یکم آفتابی شده...
کلا حال و هوا خوب نیست دیگه...
راندم با دکتر رضایی امروز تموم شد... واقعا استاده ها... یه ماهه درسش تموم شده... با اینکه اطفال سه سالیه به درخواست خودش تو چهار سال خونده... صبح که میاد مریضایه همه پزشکایه دیگه هم نگا میکنه تا اگه نکته جدیدی هست که یاد نداره اونو ببینه... روحیه فوق العاده... پرتلاش... خلاصه الگویه زندگیم شده... البته ایشالله در رشته چشم، رادیو و یا پوست...
راستی یه اتفاق خیلی خفن برام افتاده... اگه قطعی بشه حتما میگم چیه...
اگه یه چیزایی تو این هفته اتفاق نمی افتاد البته شیرینیه این اتفاق خیلی خیلی بیشتر میشد... اما چه میشه کرد... زندگی همینه... تلخی و شیرینی اون درهمه... نمیشه دست چین کرد...


داشتم فکر میکردم اگه برم رشته اطفال از چی متنفر میشم...

یادم اومد تو این رشته میخوای به بچه آبم که بدی باید براساس فرمول ریاضی و عدد و محاسبه باشه...

منم که چه رابطه خوبی با ریاضی دارم...

[ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ ] [ 21:53 ] [ علیرضا ]

[ ]

واقعا آدم خوش کشیکی هستما...

یعنی روزایی که کشیکم تعداد مریضایی که میان به اندازه انگشتایه یه دست هم نیستن...

الله اکبر...

نمیدونستم اینقدر خفنم...

بگذریم...

امروز دوتا بچه (2 برادر بودن، یکی 6 و یکی 10 ساله) برای ترک اعتیاد بستری شدن... برادر بزرگه میگفت یه یک سالی هست که شیره مصرف میکنن... ولقعا برایه خودم متاسف شدم که تویه جامعه زندگی میکنم که این مشکلات وجود دارن و من هیچکاری نمیتونم بکنم...

چند وقت پیش هم یه مریض داشتم که دختر بچه خیلی نازی بود... مامانش ترکش کرده بود و چند ماهی بود با عمه و مامان بزرگش زندگی میکرد... بچه بیچاره افسرده و رنجور بود... خیل دلم واسش سوخت...

از اینا هم بگذریم...

بخش اطفال داره دیووووونم میکنه... آخه عاشق بچه ها هستم... خیلی بانمکن... خیلی مهربونن.... کلا خیلی باحالن...

حیف که توش پولی نیست وگرنه شک نکنید که رزیدنتی غیراطفال رشته دیگه ای انتخاب نمیکردم... البته به قول یکی از اساتید مغز و اعصاب رشته اطفال اسم دیگش دامپزشکیه!!! اونم به خاطر اینکه مریضت نه میتونه حرف بزنه... نه نشون بده کجاش درد میکنه و....


کشیک آخر این ماهم هم بیشتر از از 3 تا مریض نداشتم...

خانم دکتر خطیب (رزیدنت سال یک) عصر ساعتایه شیش بهم زنگ زد که چرا خبری ازت نیست  نکنه خراب کاری کردی... بهش گفتم برو به ادامه خوابت برس که امروز دیگه از مریض خبری نی...


آقا این دکتر مولایی (رزیدنت سال یک) چقدر گیره...

قضیه از این قراره که ساعت هشت که کشیکم تموم شد اومدم پانسیون و نشستم پلی استیشن بازی کردن با یکی از دوستان (به جایه آماده کردن مریض واسه مورنینگ فردا)...

یه دفه دیدیم در پانسیون گمب و گمب داره صدا میده... با دوستم گفتیم خداهی این وقت شب این چیه دیگه... در باز کرد و همون طور که دسته پلی استیشن تو دستم بود دیدم دکتر مولایی اومد تو پانسیون... بنده خدا یه ساعت داشته به پانسیون زنگ میزده نمیدونم چرا تلفن پانسیون قطع بود...

گفت پاشو بریم بخش که خراب کردی حسابی... با خودم گفتم خدایا چی شده!!!!!

رفتیم بخش.... گفت چرا شرح حال این مریض نصف و نیمه گرفتی و رفع تکلیف کردی... خلاصه با کلی قسم و آیه بهش اثبات کردم که باباجان مامان بچه بیشتر از این چیزی نگفته... شروع کرد به گیر دادن اینکه چرا ننوشتی تحمل PO نداشته و... جالا هرچی میکم عزیز دلم اینا ماله بخش physical exam  و اینجور چیزایه قبول نکرد که نکرد...

بگذریم که بعد یه نیم ساعت یه لنگه پا نگه داشتن من بالاخره ولم کرد برم بخوابم...

[ دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 16:9 ] [ علیرضا ]

[ ]

امروز بالاخره اولین کشیک اصلیم دادم...

البته هنوز که تموم نشده ولی بخش شب آفم...

هفتا مریض خئابوندیم..

اکثرا گاستروآنتریت و پنومونی بودن...

فقط دوتا مریض اذیتن...

احتمال فراووون شنبه تو مورنینگ معرفی بشن...

یکی یه کیس شناخته شئه بیماری ذخیره گلیکوژن که با هیپوگلیسمی اومده بود...

یکی دیگه هم یه بچه با علائم پنومونی که پلاکت 30000 و گلبول قرمز 3400 داشت... (بدون خون ریزی و علائم کم خونی!!!)

خدا به خیر کنه...

واسه اولی مطلب گیر آوردم ولی دومی چیزی تو اینترنت نبود...

[ پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ ] [ 23:27 ] [ علیرضا ]

[ ]

عفونی هم پر...

البته با خسارات فراوان و آنفولانزا...

ولی در کل بخش خوبی بود...

امروز کشیکایه اطفال چیدیم...

همین روز اولی کشیک واستادم...

البته کشیک سوم که تقریبا میشه گفت هیچکاریه...

[ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ ] [ 18:50 ] [ علیرضا ]

[ ]

بعد گذشت یک ماه بالاخره برگرشتم خونه...
دلم خیلی تنگ شده بود...
حالا شانس من میبینید...
صبح استاد زنگ زد گفت کلا بخش نمیاد..
یکی نیست بهش بگه خوب شازده اگه نمیخوای بیای زودتر اطلاع رسانی کن...
شاید یکی بخواد زودتر بخش بپیچونه...
خلاصه صبح ضدحال خوردم دیگه...
اگه میدونستم نمیاد دیشب راه میوفتادم...
حالا بیخیال دیگه...
حتما قسمت بود...

[ پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ ] [ 22:15 ] [ علیرضا ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه