X
تبلیغات
من و پزشکی

من و پزشکی

اینجا شده دفتر خاطرات من! بعضیاش جنبه پزشکی داره (بیشترش)، بعضیاش هم نداره!

نمیدونم چرا...
یعنی بی دلیلا...

دیگه نمیخوام پستی بزارم...

هفته دوم فروردین دو سال پیش اولین پستم گذاشتم...

دو سال خوبی بود...

نظرات پست آخر هم تایید نمیکنم تا بی نظر رفته باشم...

(اغلب نظرات تبریک عید بود به جز یکی که در مورد حقوق اینترنی بود که باید بگم از امسال 330 هزار تومن شده...)

خداحافظ...

[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 18:47 ] [ علیرضا ]

[ ]

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام...
به همه دوستایه خوبم...
به همه اونایی که بیرجند موندن تا کشیک بدن...
به همه اونایی که مثل من پیش خانواده هاشون بودن...
به همه آتیش نشانا... به همه پلیسا... به همه همه آدمایه دنیا...
به همه کسایی که برای خدمت به مردم پیش خانواده هاشون نبودن...
عید همه مبارک.... ایشالله یه سال پر از موفقیت و شادی و شادکامی در انتظار همتون باشه...
خواهشا دعا یادتون نره...

[ جمعه یکم فروردین 1393 ] [ 11:19 ] [ علیرضا ]

[ ]

شنبه امتحان اطفال که دادم (بسیار بد بود...) راه افتادم اومدم مشهد...
آخه یه مشکلی واسم پیش اومده...
البته خدا رو هزار مرتبه شکر آخرش حل شده...
ولی...
بگذریم...
الحمدلله بعد از یک ماه جان فرسا و پراسترس همه چیز به بهترین شکل ممکن و به سلامتی به خیر گذشت...
خدا رو شکر...
خنده بابام که پنجشنبه شنیدم همون جا دوست داشتم که سجده کنم...

به خاطر همه لطفایی که خدا در حق من داره و داشته...

با وجود همه گناه هایی که کردم...


عصری با مامانم رفتیم درمانگاه تا آمپولش بزنه..

یه بچه تقریبا یک ساله هم تو درمانگاه بود که بهش سرم زده بودن...

بابایه بچه دید بچهه خیلی سرصدا میکنه... به مسئول درمانگاه گفت یه چیزی بده بچه آروم بگیره...

مسئول درمانگاه هم نامردی نکرد یه آمپول دیازپام زد بچه تا بگیره بخوابه...

اوضاعیه ها...

حالا ما واسه راحتی خودمون شبا که بچه بیدارمون میکنن دو سی سی شربت دیفن هیدرامین که میدیم عذاب وجدان میگیریم...

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 22:29 ] [ علیرضا ]

[ ]

یه چند وقتی بود که خبرش بود که میخوان اضافه حقوق از مهر همراه عیدی پرداخت کنن...

هرکی یه مبلغی میگفت...

خلاصه امشب واریز کردن...

به نسبت مبلغ چشمگیری بود...

البته نه واسه من...[چشمک][چشمک][نیشخند]

بله... همش 660 هزار تومن...


چند هفتیه که خیلی ذهنم مشغوله...

دو تا مشکل خیلی حاد برام پیش اومده...

همش نگرانم... بیخوابم...

حالا این قضیه کشیکایه عید هم روش...

میگن خیلیا این چند روز بهم فحش دادن... حتی به مامان و بابام...

اشکال نداره...

من که حلالشون میکنم...

ولی انصاف نیست این برخورد...


عجب كاري شده ها!!!!

هر حرفي يا حركتي كه ميكنم باعث سوتفاهم ميشه...

اونايي كه بهم فحش دادن دوستام بودن... همكلاسيام... سر چيدن كشيكايه عيد... فكر ميكنن من حق اونا رو خوردم...

[ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ] [ 20:47 ] [ علیرضا ]

[ ]

امروز یه مریض خیلی جالب اومد درمانگاه...

درواقع خودش نیومد... آخه همش چهار سالش بود...

یه دختر چهار ساله...

مامانش آورده بودش...

دیدم در گوش خانم دکتر نمکین با پچ پچ مشکل بچش میگه...

به صرافت افتادم مگه موضوع چیه که اینقدر آروم تعریف میکنه... فهمیدم که دخترش با شکایت...

با شکایت...

روم به دیوار...

شرمنده...

با شکایت از این که دخترم به آلتش دست میزنه و خودارضایی میکنه و بعد از این کار دچار لرز و تعریق میشه...

عجب دوره زمونه ای شده ها...

[ شنبه هفدهم اسفند 1392 ] [ 22:40 ] [ علیرضا ]

[ ]

چقدر از بحث در مورد چیدن کشیکا متنفرم...

همش دعوا میشه...

همش همه میخوان بگن حرفشون درسته...

اگه برنامه ای بود که به صورت راندم کشیکا چیده میشد خیلی خوب بود...

به هرحال هرچی بود به خیر گذشت و...

هرچند که بازم پاچه من بی نصیب نموند و با اینکه قرار بود دیه روز تعطیل کشیک واینستم ولی چون هیچ کی دیگه نبود اجبارا یه جمعه اسمم نوشتم...


راستی جوان نظرا رو ایشالله در اولین فرصت میدم...

[ چهارشنبه سی ام بهمن 1392 ] [ 22:31 ] [ علیرضا ]

[ ]

تا حالا فکر میکردم فقط میشه واسه قفل در بری کلید جدید درست کنید...
نمیدونستم میشه واسه یه کلید هم بری قفل درست کنی!!!!!
امرو ظهر میخواستم برم تو پانسیون اینترنا تا روپوشم عوض کنم...
دیدم فقل در پانسیون عوض شده...
اول فکر کردم برم از آموزش کلید فقل جدید بگیرم...
ولی تنبلیم شد و باخودم گفتم بزار همین کلید خودمم امتحان کنم...
درکمال تعجب دیدم در باز شد!!!!

راستی چند وقته یه جمله ای رو دلم سنگینی میکنه... الان میگمش...

"حیف که اهل زیدبازی نیستم....!!!!!"

[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 ] [ 20:9 ] [ علیرضا ]

[ ]

تا حالا با خودتون فکر کردید اگه یه بچه یه کیلو تخمه یه جا بخوره چی میشه!!!!!!؟

فکر نکنم تا حالا باهاش برخورد کرده باشید...

قضیه از این قراره که ظهری که رفتم بخش ازمایش مریضا رو ببینم پرستارا بهم گفتم باید واسه مریض انما سالین (وارد کردن مایع نرمال سالین از مقعد به داخل روده) بکینم...

پیگیر شدم چی شده حالا واسه یه بچه یه ساله چنین کاری میخاید بکنید...

گفتن که این بچه یه کیلو تخمه خورده و یک هفته از این ماجرا میگذره و هنوز مدفوع نکرده!!!! الانم تو لمس شکم یه توده بزرگ مدفوعی در قسمت LLQ (بخش تحتانی چپ شکم) لمس میشه...

خلاصه که رفتیم واسش انما انجام بدیم... من رفتم چند لحظه از اتاق بیرون که دستام بشورم...

چشمتون روز بد نبینه...

طی فشار هایی که واسه آروم کردن بچه و پوزیشن دادن جهت انما بهش وارد شده...

یههههههههههههههههههههههه توده حجیم مدفوعی قلوپی افتاده بیرون....

من که جرات نکردنم برم نگا کنم ولی دوستانی که دیدن میگفتن دونه های تخمه کاملا در بافت مدفوع مشهود بوده...


نتیجه اخلاقی: هیچ وقت یه کیلو تخمه هندونه یه جا نخورید...

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 ] [ 22:56 ] [ علیرضا ]

[ ]

بعد از يه مدت چند روزه كه يه مشكلي واسم پيش اومده بود، با اعلام رسيدن نامه بنياد از طرف ستاد كل نيروهاي مسلح برنامه سفر تهران چيدم...
شنبه عصر با هواپيما رفتم تهران و شب خوابگاه محسن بودم... صبح يكشنه رفتم ستاد كل نيروهاي مسلح...
بماند كه به چه بدبختي رسيدم... از يه طرف برف اومده بود... از طرف ديگه راه ها رو بلد نبودم... واااااااي...
الان كه يادم ميوفته چه بلايي سرم اومده تن و بدنم ميلرزه... (يه نمونه از بدبختيا اين بود كه از پارك وي تا بزرگ راه رسالت تو هوايه برفي پياده رفتم)
اونجا بعد اينكه حسابي الافم كردن (كل مسير طي كردم تا نامم از اين اتاق ببرم اتاق بقلي و دست آخر هم فهميدم اگه خودمم نميرفتم مشكلي پيش نميومد!!!!!!!!!) بالاخره ساعت دوازده من به دانشگاه علوم پزشكي بقيه الله معرفي كردن...
بدو بدو رفتم اونجا... (لازم به ذكر نيست كه بازم در رسيدن به اين آدرس هم به مشكل خوردم!)
تو دانشگاه من به مركز علوم رفتاري معرفي كردن... منتهي قبل از اينكه كاراي معرفيم تموم بشه فرستادنم حفاظت اطلاعات تا گزينش بشم!!!! زياد فرايند سختي نبود... ولي كلا هرچي اطلاعات در مورد سفراي خارجه خودم و فاميلم بود ميخواستن ديگه....
اون روز رييس مركز نبود و منم فردا دوباره برگشتم اونجا...
تو مركز علوم رفتاري با دكتر احمدي رييس مركز صبحت كردم و اونم كلي سرصدا كرد كه چرا اينا بدون هماهنگي بامن كسي معرفي ميكنن و اينجور حرفا....
خلاصه يه كار خيلي سخت داد بهم تا بلكه من از رو برم و خودم بگم نمخوام اينجا كار كنم....
منم كه ديدم وقت ندارم نميتونم دوباره بيام موضوع قبول كردم...
الان اومدم فرم تعهدنامه كه ميخونم ميبينم شرايطيش خيلي سخته... مثلا حتما مقاله pubmed يا ISI‌ ميخواد...
مسلما خيلي وقتم ميگيره....
حالا موندم چيكا كنم...
ميخوام فردا زنگ بزنم با كارشناس اونجا صحبت كنم...

راستی عنوان کارم نگفتما...
یکم موضوعش مورد داره...
مقاله مروری در مورد "Sex, Addiction and Aggression"!!!!

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 18:6 ] [ علیرضا ]

[ ]

دیروز عصر بالاخره نامه بنیاد ملی نخبگان برای کارایه سربازیم گرفتم...

در واقع اتفاق خوبی هم که گفته بودم همین بود...

اینکه با استفاده از تسهیلات بنیاد ملی نخبگان به جای سربازی طرح پژوهشی انجام بدم...

منم که خوره پروپوزال و...

بعد اجرا پروژه فقط میمونه 45 روز آموزشی که باید برم...

بعدشم که کارت معافی و...

حالا باید هفت روز کاریه دیگه برم تهران... امور نخبگان ستاد کل نیروهای مسلح... تا مدارکم بدم...

دنبالم که پروژم از بیمارستان میلا بیرجند (ماله ارتشه) بگیرم تا رفت و آمدم کمتر بشه...


دیشب عروسی دختر عمم بود...

بعد شام من معمولا دیگه عروس کشون و مراسم بعدش نمیرم... آخه هم خیلی دیروقت میشه و با ساعت خوابم تداخل داره هم اینکه از اینجور مراسما زیاد خوشم نمیاد...

این دفه به اصرار زیاد رفتم...

چشمتون روز بد نبینه...

والا بی حجاب تا حالا تو عمرم دیده بود...

ولی ایجوووووووووووووووووریش نه دیگه....

خیلی اوضاع خراب بود...

مجبور شدم واسه اینکه چشمم به این چیزا نیوفته کل مراسم تو کوچه واستم...

هواهم که عجیب سرد بود...


[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:26 ] [ علیرضا ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه